سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
نگاهم برای تو

         


                                                                                              


من دست تنهایم...زیر بار یک اتفاق ترک خورده....زیر بار یک آسمان نزول غم....یک آسمان نزول غصه...........من دست تنهایم زیر یک نگاه سنگین و مغرور....زیر بار یک غزل متروک.....مثل یک چهره مغموم....


من دست تنها مانده ام زیر بار هزار ها بهانه کهنه....زیر بار یک دنیا دل تنگ.....زیر بار یک زندگی از نداشتن.... دست تنهایم...... حالا کمرم خم شده ....شانه هایم می لرزد....دارم این بغض ...این رفیق راه را کم کم با چشم هایم هدر می دهم... کم کم دارم زمین می خورم....من زیر قدم های خسته ام دست تنهایم..... زیر چشم های خیسم دست تنهایم....زیر بار اشک هایم دست تنهایم.....


من دست تنها مانده ام زیر یک دعای قد خمیده....زیر یک تسبیح دانه شکسته....من دست تنها مانده ام زیر بار منت نفس هایم....زیر بار منت نبض بیمارم....من دست تنها مانده ام زیر بار طعنه های حرف هایم.....


من فکر اینجا را نکرده بودم.....حالا زمین خورده ام.....پشت آینه های غرق آه..... پشت آب های گل آلود....پشت برگ های خیس و زرد.....پشت برف های بی انعکاس.......پشت قدم های خسته تو.....من پشت سر نگاه دست و دلباز تو....دست تنهایم......


من کنار مرگ یک قاصدک دست تنهایم....کنار دست یک الفبای مریض دست تنهایم...من کنار یک پنجره رو به غروب دست تنهایم....من زیر سایه یک کبوتر شکسته بال دست تنهایم....


من دست تنها روی زمین دنبال آسمان می گردم........روی زمین دنبال رنگین کمان می گردم....


من روی زمین دنبال قلب گم شده ام...........هرچند می دانم تو با خود به آسمان برده ای .....ولی با این دست تنهایی ام توان جست و جوی آسمان را ندارم.....


من دست تنها منتظرم.....می فهمی؟..........دست تنها.......


 


  • کلمات کلیدی : هنر و ادبیات
  • نوشته شده توسط :محمد رئیسی پور (بی یار) در 5/11/90 - 10:15 ع : : :    نگاه دوستان

    لطفا در صورت کپی برداری از مطالب این وبلاگ منبع را ذکر بفرمایید.

             


                                                                                     


    دلم نمی آید بغضم را دست باد بسپارم....برایم هزار دنیا می ارزد....فکر میکنی تنها همنشینم بی تو کیست؟....فکر میکنی جز همین بغض های کهنه میتوانم با کسی حرفی بزنم؟....اصلا من وقتی تو نباشی کجا را دارم بروم.... مگر کنار زانو های همین بغض ها ..... روی شانه های همین بغض ها.......زیر پر و بال همین بغض ها......


    زندگی را که بی تو مرور می کنم می بینم چقدر زندگی از سر ناچاری مسیرش را گم کرده......من خوابم را که مرور می کنم تمامش کابوس است.......من رد پایم را که مرور می کنم سست و ناهمگون است......


    بی تو وقتی حرف هایم را مرور می کنم شور است و پرت.....بی تو خاطره ها زیر اشک......مرور زندگی بی تو یعنی مرور درد....یعنی فریاد شکست یک مرد......مرور زندگی یعنی فروختن التماس دریا به غرور ساحل.........


    مرور زندگی بی تو یعنی تازه میفهمی سرت به تنت نمی ارزد.....تازه می فهمی سراپا نیستی....... تازه می بینی که با صورت به خاک افتاده ای.......تازه می فهمی ..........تمام هستی ات را باخته ای.....


    تازه می فهمی سکوت را خوب آمده ای گاهی...... سوختن را خوب آمده ای گاهی......تازه می فهمی غروب های کور را خوب آمده ای گاهی.....می فهمی نفرین پرنده ها را خوب آمده ای گاهی............


    مرور زندگی بی تو یعنی قتل عمد خودم....یعنی تیر به چشم خودم.....یعنی بریدن شاهرگ خودم.......مرور زندگی بی تو یعنی خون دل خوردن خودم...... یعنی مردن خودم.........


    می روم پیش بغض هایم.....تکیه به شانه های بغض هایم......می روم پیش خلوت هایم.....سر روی زانوی خلوت هایم....می روم پیش خاطره هایت...........خیره به چشم های خاطره هایت..............


    می روم مسیر درد هایم را مرور کنم........می روم دوباره برای تو حرف های عاشقانه ای جور کنم..... می روم خودم را کمی صبور کنم......


     


  • کلمات کلیدی : هنر و ادبیات
  • نوشته شده توسط :محمد رئیسی پور (بی یار) در 29/10/90 - 8:24 ع : : :    نگاه دوستان

    لطفا در صورت کپی برداری از مطالب این وبلاگ منبع را ذکر بفرمایید.

             


                                                                                                     


    انگار یخ این جدایی بدجور به تنم ماسیده است.......نه بوی گلی می آید ....نه یک حرارتی از سمت دلنشین چشم هایت.....


    یک اتفاق خوب می خواهم تا این یخ را به تنم بشکند.....یک آتش داغ می خواهم تا آب شوم.....من این روز ها به دو بال سبک و سبز نیاز دارم......من به یک ماه سر به زیر و کمی بیشتر از هلال نیاز دارم.....من به یک شاخه...نه...به چند شاخه برای پریدن......برای جهیدن...نیاز دارم.....


    این روز ها به یک تابستان سرشار از سراب نیاز دارم....به یک آفتاب سوزان ولی مهربان نیاز دارم.....این روز ها به یک روز از روز های تیر ماه خوزستان نیاز دارم........ دستم به دامانت آفتاب...........من سر از پا نمی شناسم.....این روز ها به یک سراپا جان نیاز دارم......به بن بست خورده ام.....به هزار ها در باز نیاز دارم.....


    گیجم....مات و مبهوت......منگم.....بین دو راهی ها.....به یک مسیر مستقیم و دور و دراز نیاز دارم......من چشم هایم درد می کنند به یک چشم زخم بی ادعا نیاز دارم......من بین علف های هرز دوری....پشت صخره های بزرگ جدایی......زیر خاک های سنگین خستگی ، گم شده ام......من به یک مشت گل بابونه....به یک دشت گل لاله.....به یک استراحت ابدی نیاز دارم.......


    من هر چقدر هم که بزرگ شوم به دست های تو برای ایستادن نیاز دارم......


    اینبار دارم لنگ می نویسم......


     من به قدر نیازم به تو نیاز دارم................


     


     


  • کلمات کلیدی : هنر و ادبیات
  • نوشته شده توسط :محمد رئیسی پور (بی یار) در 21/10/90 - 8:32 ع : : :    نگاه دوستان

    لطفا در صورت کپی برداری از مطالب این وبلاگ منبع را ذکر بفرمایید.

             


                                                                                                                                         


    تب کرده ام.....تو دستمال نمناکی برای حرارتم سراغ نداری؟.....نفس هایم جا مانده اند ، یک هوای صاف و اکسیژن سرشار سراغ نداری؟.......


    دارم به خودم می لرزم ، چوب برای آتش جانم سراغ نداری؟......می دانی؟.... دلم سوخته.....تو آرزو برای یک قلب سوخته سراغ نداری؟.....یک بار خودم را از دست داده ام.....تو یکی مثل خودم برای درد هایم سراغ نداری؟......تو اصلا خودم را سراغ نداری؟....


    دیگر از دریا دور شده ام......از ساحل دور شده ام......دیگر از آسمان و ماه و آفتاب دور شده ام.......راهی نزدیک تر از این ها برایم سراغ نداری؟.......


    من دور خودم می چرخم....از لای کاغذ هایم ، بین واژه های زخمی....از تمام بی سر و ته نوشته های وبلاگم سراغ می گیرم.....شب ها از زیر گلبرگ های آفتابگردان که خودش را سخت در هم پیچیده سراغ می گیرم......به آسمان می روم از پرنده های مهاجر که همیشه دست نگاهم فقط به بال هایشان رسیده سراغ می گیرم.......از رودخانه های دور افتاده و دریاهای دم دست سراغ می گیرم......از قاصدک های کوچ کرده و افتاده از نفس  سراغ می گیرم....


    از رد پای باد های ولگرد و چشم چران سراغ می گیرم.....از هر کجا که دستی در جست و جو دارد سراغ می گیرم......ولی....ولی نیستی........راستی تو یکی مثل تو سراغ نداری؟.....اصلا خودت را سراغ نداری؟......برای من تو را سراغ نداری؟....من....تو....می خواهم......می فهمی؟.......هــــــــــــیس..........تو می خواهم....


     


  • کلمات کلیدی : هنر و ادبیات
  • نوشته شده توسط :محمد رئیسی پور (بی یار) در 15/10/90 - 10:22 ع : : :    نگاه دوستان

    لطفا در صورت کپی برداری از مطالب این وبلاگ منبع را ذکر بفرمایید.

             


                                                                                                                                      


    سکوتی بین من و....تو......این اتفاق عجیب یعنی فاصله......این فاصله یعنی غربت......عبور از تمام رنگ های روزگار ......رسیدن به انتهای بودن تو......چیدن سیب و انار.....ایستادن به نماز و طهارت با خاکی از جنس تو....با خاکی از جنس نور.....با رد پاهای گم شده ای از تو......


    زندگی بین کوچه های پیچ در پیچ....بین دیوار های کمی خم شده به پهلو.....روی زمین های زانو شکسته......زندگی بین دود و غبار تنهایی.....بین آتش داغ بی کسی.......زندگی با احساس اسباب بازی های مانده سال ها چشم انتظار کودکان ، در پشت شیشه های یک فروشگاه شیک.....


    زندگی مثل احساس یک ارتفاع بلند که منفور مانده و تنها......زندگی مثل احساس یک گوسفند شکار شده با چنگال گرگ های ناسپاس....انوقت رها شده بین یک صحرای خشک.......


    زندگی با احساس دندان شکسته یک گل.....زندگی با احساس شانه های سنگین یک بید مضطرب....زندگی با احساس یک پای لنگ کوه سرشار از غرور.....زندگی با احساس بال شکسته یک ابر باران زا.....زندگی با احساس چشم کور شده یک روزنامه پر از خبر های داغ.....زندگی با احساس یک قلب خسته از تکرار......


    زندگی با احساس خواب آلود یک ستاره در آسمان تاریک و شفاف....! زندگی با احساس اعداد گنگ و اصم.....زندگی با احساس برهان خلف.....زندگی با احساس هیچ یک از قانون های نیوتون.....زندگی با احساس یک چشم همیشه مانده به راه.......


    زندگی با این همه احساس در هم و برهم دلچسب نیست.......باور کن دلچسب نیست.....هی نگو چرا آشفته ای.....فقط می خواستم بدانی....می خواستم بدانی سکوتت طولانی شده....زندگی دلچسب نیست.......هی نگو آشفته ای........


     


  • کلمات کلیدی : هنر و ادبیات
  • نوشته شده توسط :محمد رئیسی پور (بی یار) در 10/10/90 - 1:29 ع : : :    نگاه دوستان

    لطفا در صورت کپی برداری از مطالب این وبلاگ منبع را ذکر بفرمایید.